در دنیای امروز، سرعت تحولات اقتصادی، فناوری و رقابتی آنچنان افزایش یافته که کوچکترین خطای مدیریتی میتواند یک سازمان را در مسیر نزولی قرار دهد. سازمانها دیگر فرصت آزمون و خطای طولانی ندارند و مدیران نمیتوانند بر مبنای تجربههای پراکنده، برداشتهای شخصی یا تصمیمات احساسی عمل کنند. در چنین محیطی، مدیریت نه یک مجموعه دستورالعمل ساده، بلکه یک علم تخصصی، سیستماتیک و مبتنی بر تحلیل عمیق است.

خوددرمانی مدیریتی چیست؟
«خوددرمانی مدیریتی» مفهومی است که به رفتار رایج اما خطرناک بسیاری از مدیران اشاره دارد؛ رفتاری که طی آن مدیران بدون داشتن دانش مدیریتی کافی، تجربه اثباتشده، درک سیستمی یا ابزارهای تحلیلی، تلاش میکنند مسائل پیچیده سازمان را خودشان و به شیوههای سطحی و فوری حل کنند. این پدیده اغلب ناشی از ناآگاهی نیست؛ بلکه نتیجه ترکیبی از فشار، اضطرار، اعتمادبهنفس بیشازحد، و تصور غلطی است که میگوید:
«مدیریت یعنی تصمیمگیری؛ هر کسی که باهوش باشد میتواند تصمیم بگیرد.»
اما مدیریت، برخلاف این تصور ساده، یکی از پیچیدهترین علوم انسانی و سازمانی است و کوچکترین مداخله غیرعلمی در آن میتواند نتایج گسترده و گاه غیرقابل بازگشتی ایجاد کند.
خوددرمانی مدیریتی زمانی رخ میدهد که مدیر:
- بدون تشخیص دقیق مشکل، فوراً نسخه صادر میکند
- بدون تحلیل داده، تصمیم میگیرد
- بدون الگو یا متدولوژی، اقدام میکند
- بدون مشورت متخصصان، برنامهریزی مینماید
- بدون مدل ذهنی صحیح، نتیجهگیری میکند
- بدون ابزار مناسب، سیستم طراحی میکند
به عبارت دیگر، خوددرمانی مدیریتی یعنی: «درمان نشانهها بدون لمس ریشهها.»
این همان رفتاری است که در پزشکی میتواند باعث تشدید بیماری شود، و در مدیریت نیز موجب تشدید بحرانهای سازمانی، فرسایش منابع، کاهش بهرهوری و انحراف استراتژیک میگردد.
چرا مدیران به خوددرمانی روی میآورند؟
۱. فشار برای تصمیمگیری سریع: در بسیاری از سازمانها، مدیر تازهمنصوبشده برای اثبات کارایی خود تحت فشار قرار میگیرد و تلاش میکند با اقدامات نمایشی، سریع نشان دهد که «در حال مدیریت» است.
- نبود ساختارهای اندازهگیری: وقتی داده، شاخص و تحلیل وجود ندارد، مدیر ناچار به حدس و گمان تکیه میکند.
در چنین فضایی، آزمون و خطا به رفتار استاندارد تبدیل میشود. - توهم شایستگی: معمولاً مدیرانی که تفکر سیستمی یا دانش مدیریتی ندارند، کمترین آگاهی را از ضعفهای خود دارند.
این همان پدیدهای است که در روانشناسی به آن «اثر دانینگ-کروگر» میگویند. - تصور اشتباه از نقش مدیریت: بسیاری فکر میکنند مدیریت یعنی «دستور دادن» یا «حل سریع مشکلات».
در واقع مدیریت، طراحی سیستم است؛ نه مدیریت روزمره بحرانها. - ترس از پذیرش ضعف یا نقدشدن: برخی مدیران تصور میکنند کمک گرفتن از مشاور نشانه ضعف است، درحالیکه در مدیریت حرفهای، نشانه بلوغ سازمانی است.
خطرات و مضرات خوددرمانی مدیریتی
خوددرمانی مدیریتی یک «مشکل کوچک» نیست؛ بلکه میتواند مسیر رشد یک سازمان را بهشدت تخریب کند. در ادامه مهمترین مخاطرات آن را شرح میدهیم.
۱. تشخیص اشتباه، درمان اشتباه را بهدنبال دارد
بزرگترین خطر خوددرمانی مدیریتی این است که مدیر مشکل را اشتباه تشخیص میدهد. مثلاً:
- کاهش فروش ← تصور میشود کارکنان فروش کمکاری میکنند درحالیکه مشکل اصلی، استراتژی قیمتگذاری یا ضعف در تحلیل بازار است.
- افزایش خطا در تولید ← گمان میشود کارگران دقت ندارند درحالیکه مشکل طراحی فرایند یا استانداردسازی ناکافی است.
وقتی تشخیص اشتباه باشد، هر اقدامی—حتی با نیت خیر—به انحراف بیشتر میانجامد.
۲. سرکوب علائم و تشدید بیماری سازمانی
همانطور که مصرف مسکن میتواند درد یک بیماری خطرناک را پنهان کند، تصمیمات سطحی نیز «نشانههای بحران» را موقتاً کم میکند، اما «علتهای بحران» در پسزمینه شدیدتر میشوند.
نتیجه؟
وقتی سازمان بالاخره متوجه مشکل واقعی میشود، دیگر کار از اصلاح ساده گذشته است.
۳. ایجاد چرخه معیوب آزمون و خطا
وقتی مدیران بدون متدولوژی اقدام میکنند، تصمیمات:
- کوتاهمدت
- واکنشی
- تکراری
- و بدون یادگیری سازمانی
میشوند. این چرخه باعث هدررفت منابع عظیم مالی و انسانی میگردد.
به تعبیر دکتر دمینگ:
«۹۴ درصد مشکلات ناشی از سیستم است، نه افراد.»
اما مدیر غیرمتخصص معمولاً سیستم را نمیبیند.
۴. کاهش انگیزه و اعتماد کارکنان
کارکنان زمانی دچار بیانگیزگی میشوند که ببینند:
- تصمیمات غیرمنطقی گرفته میشود
- فرآیندها مدام تغییر میکنند
- معیارهای ارزیابی نامشخصاند
- مدیر هر روز به راهحل جدیدی چنگ میزند
این شرایط نوعی «بیثباتی مدیریتی» ایجاد میکند که اعتماد کارکنان را از بین میبرد و مشارکت سازمانی را کاهش میدهد.
۵. اتلاف سرمایههای سازمان
خوددرمانی مدیریتی هزینههای مستقیم و غیرمستقیم بسیاری دارد:
- هزینه تصمیمات اشتباه
- هزینه پروژههای نیمهتمام
- هزینه نیروی انسانی فرسوده
- هزینه تجدید ساختارهای غلط
- هزینه نارضایتی مشتری
- هزینه از دسترفتن فرصتهای رقابتی
در بسیاری از موارد، هزینه یک تصمیم اشتباه یک مدیر غیرمتخصص، از چند سال مشاوره حرفهای هم بیشتر است.
۶. انحراف از مسیر استراتژیک
یکی از خطرناکترین آسیبها، این است که سازمان بهتدریج از مسیر اصلی خود منحرف میشود، زیرا تصمیمات فاقد پشتوانه تحلیلی، قطعهقطعه و مقطعیاند.
نتیجه؟
ساختار، فرایند، فرهنگ، منابع انسانی و حتی مدل کسبوکار سازمان به مرور دچار ناهماهنگی میشود.
۷. تضعیف اعتماد مشتریان و ذینفعان
وقتی سازمان دائماً تصمیمات متناقض یا ناقص میگیرد، این بیثباتی به خارج از سازمان نیز منتقل میشود:
- مشتریان سردرگم میشوند
- شرکای تجاری بیاعتماد میشوند
- اعتبار برند آسیب میبیند
مثال:
- یک شرکت فناوری اطلاعات در تلاش برای افزایش چابکی، بدون مشورت متخصصان، بخشی از ساختار خود را تغییر داد:
واحدها ادغام شدند، نقشها جابهجا شد و شرح وظایف بدون بررسی اثرات سیستمی بازنویسی گردید.
نتیجه ششماهه این اقدام:
- افزایش ۴۰٪ خطا
- خروج سه نیروی کلیدی
- کاهش رضایت مشتری
- افزایش زمان تحویل پروژهها
- و در نهایت بازگشت دوباره به ساختار قبلی (با هزینهای سنگین)
این نمونه دقیقاً مصداق خوددرمانی مدیریتی سازمانی است.
- یک سازمان تولیدی با مشکل تأخیر در تحویل محصولات روبهروست. مدیر غیرمتخصص، بدون تحلیل فرایند، دستور میدهد:
«کارگرها باید بیشتر کار کنند! اضافهکاری بدهید، مشکل حل میشود.»
این تصمیم مانند تجویز مسکن برای سرطان است!
چون مشکل اصلی نه کمکاری، بلکه نقص در فرایند تأمین مواد اولیه، انبارداری و برنامهریزی تولید است.
نتیجه؟ هزینهها بالا میرود، کارکنان فرسوده میشوند، اما بحران پابرجا میماند.

چرا سازمانها به خوددرمانی مدیریتی دچار میشوند؟
خودرمانی مدیریتی در سازمانها هرگز پدیدهای تصادفی نیست؛ بلکه ترکیبی از عوامل فرهنگی، ساختاری، ذهنی و حتی تاریخی در کسبوکارهاست. این رفتار معمولاً در سازمانهایی شکل میگیرد که به جای تکیه بر دانش و تجربه متخصصان، ترجیح میدهند با سادهسازی مسائل پیچیده، مدیریت را به فرآیندی شهودی و سلیقهای تبدیل کنند.
پرسش مهم این است: چرا سازمانها از مسیر تخصص فاصله میگیرند و به روشهای تجربی و غیرعلمی اتکا میکنند؟
در ادامه، مهمترین دلایل بروز این پدیده شرح داده میشود:
۱. تصور اشتباه از «ساده بودن» مدیریت
بسیاری از مدیران یا مالکان سازمانها، مدیریت را امری ساده و قابلفهم برای هر فردی میدانند. آنها باور دارند که «مدیریت فقط تصمیمگیری است» و هر فرد باهوش یا باتجربهای قادر است آن را انجام دهد.
در حالی که مدیریت ـ خصوصاً مدیریت حرفهای در دنیای امروز ـ یک دانش میانرشتهای و پیچیده است که شامل اقتصاد، روانشناسی، مهندسی، تحلیل داده، سیاستگذاری، رفتار سازمانی و آیندهپژوهی است.
مثال: فردی که سابقه فروشندگی دارد، تصور میکند مدیریت فروش نیز همان است، در حالی که مدیریت فروش شامل طراحی قیف فروش، تحلیل رفتار مشتری، چیدمان KPIها، پیشبینی تقاضا، مدیریت CRM، سنجش اثربخشی کمپینها و تحلیل داده است.
«اگر تنها ابزاری که دارید چکش است، همهچیز را شبیه میخ میبینید.» — آبراهام مازلو
۲. اعتماد بیش از حد مدیران به شهود و تجربه شخصی
بسیاری از مدیران تصور میکنند تجربههای گذشته آنها برای مواجهه با مسائل جدید کافی است، در حالی که تجربههای فردی در بهترین حالت تنها قسمت کوچکی از حقیقت مدیریتی را پوشش میدهد.
این در حالی است که سازمانها با مسائل جدید، متغیر و پیچیدهای مواجهاند: تغییرات بازار، فناوریهای نوین، رقابت شدید، قوانین جدید، تغییر الگوی مصرف، مدیریت چابک، هوش مصنوعی و تحلیل داده.
سازمانی که فقط بر تجربه و شهود مدیران تکیه کند، مانند بیماری است که تنها به تجربههای قبلی خود اعتماد میکند و داروی اشتباه را برای بیماری جدید مصرف میکند.
۳. فرهنگ تعارف، ملاحظات خویشاوندی و تعیین مدیران بر اساس رابطه
در برخی سازمانها، انتخاب مدیران بر اساس روابط خانوادگی، سیاسی، سابقه همکاری یا ملاحظات احساسی انجام میشود. این مدیران اگرچه ممکن است انسانهای توانمندی باشند، اما لزوماً دانش مدیریت حرفهای را در اختیار ندارند. این نوع انتخابها منجر به چرخهای از تصمیمهای سطحی، غیرعلمی و گاه خطرناک میشود که سازمان را به مسیر خوددرمانی سوق میدهد.
مثال: مدیری به دلیل نسبت خانوادگی با مالک یک مجموعه، مسئول واحد منابع انسانی میشود، اما هیچ دانشی از مدلهای شایستگی، سیستم جبران خدمات یا مدیریت عملکرد ندارد؛ بنابراین شروع به اجرای روشهای آزمونوخطا میکند که موجب فرسایش انگیزه کارکنان میشود.
۴. ترس از هزینههای مشاوره و تصور «گران بودن» تخصص
بسیاری از مدیران، دریافت خدمات مشاوره را هزینهای غیرضروری میبینند و گمان میکنند با کمی جستجو در اینترنت یا تکیه بر تجربههای شخصی میتوانند مسائل سازمان را حل کنند.
اما نکته مهم اینجاست: هزینه آزمونوخطا معمولاً دهها برابر بیشتر از هزینه مشاوره تخصصی است.
مثال: سازمانی که بدون مشاوره اقدام به اجرای نظام مدیریت عملکرد میکند، پس از دو سال متوجه میشود:
- نمرهسازی رخ داده
- کارکنان بیانگیزه شدهاند
- شاخصها اشتباه طراحی شدهاند
- تصمیمهای منابع انسانی مبنای درستی ندارند
در نهایت مجبور میشود دوباره پروژه را از صفر با مشاور اجرا کند، اما اینبار با هزینهای بسیار بیشتر و حتی مشکلتر زیرا مشاور باید ضمن طراحی صحیح و اصولی نظام مدیریت عملکرد کارکنان، تصورات و رویههای اشتباهی که در اثر اجرای غلط این سیستم پیش آمده را نیز از بین ببرد که معمولاً کاری بسیار سخت است.
۵. نبود نگاه سیستمی و بلندمدت در مدیریت
در بسیاری از کسبوکارها و سازمانها، نگاه مدیران محدود به حل مشکلات روزمره است. آنها به جای طراحی سیستمهای پایدار، تنها به «مسکنهای مدیریتی» اتکا میکنند.
این نگاه باعث میشود:
- مشکلات تکرار شوند
- تصمیمهای مقطعی جایگزین اقدامات ریشهای شوند
- سازمان هیچگاه وارد مسیر بلوغ و رشد نشود
این دقیقاً همان وضعیت بیماری است که به جای درمان اصلی، مدام از داروهای کاهنده درد استفاده میکند.
۶. نبود سازوکار ارزیابی مدیریت و ضعف در ساختار حاکمیت شرکتی
در برخی سازمانها، مدیران در برابر عملکرد خود پاسخگو نیستند و سازوکاری برای ارزیابی علمی تصمیمهای مدیریتی وجود ندارد.
وقتی پاسخگویی وجود ندارد، تصمیمگیریهای غیرعلمی و سلیقهای افزایش مییابد و فضای مناسبی برای خوددرمانی مدیریتی ایجاد میشود.
۷. مقاومت در برابر تغییر و پذیرش مشاوره
برخی مدیران تصور میکنند پذیرش نیاز به مشاوره به معنای «ناتوانی» است. در نتیجه از پذیرش کمک متخصصان خودداری میکنند و ترجیح میدهند تصمیمات را شخصاً اتخاذ کنند تا اقتدار مدیریتی آنها زیر سؤال نرود. این در حالی است که بزرگترین سازمانهای جهان همواره از مشاوران حرفهای استفاده میکنند.
«بزرگترین نشانه خرد، پذیرفتن این است که همه چیز را نمیدانی.» — سقراط

عوارض خوددرمانی مدیریتی در سازمان
خودرمانی مدیریتی همانقدر که در نگاه اول ساده، کمهزینه و سریع به نظر میرسد، در واقع یکی از پرهزینهترین و مخربترین رویکردهایی است که یک سازمان میتواند در پیش بگیرد. هر تصمیم مدیریتی بدون پشتوانه علمی، دقیقاً شبیه دارویی است که بدون نسخه پزشک مصرف میشود؛ ممکن است درد را برای لحظاتی آرام کند، اما بیماری پنهان را پیچیدهتر کرده و مسیر درمان را دشوارتر میسازد.
در این بخش، مهمترین عوارض و آسیبهای این رفتار را توضیح میدهیم تا روشن شود چرا اتکا به روشهای تجربی، شخصی و غیرحرفهای میتواند سازمان را به سراشیبی سقوط بکشاند.
۱. انباشت مشکلات کوچک که تبدیل به بحرانهای بزرگ میشوند
در خوددرمانی مدیریتی، مدیران معمولاً فقط به «علائم» توجه میکنند نه به «علل ریشهای».این یعنی مشکلات سطحی درمان میشوند اما بیماری اصلی در بدن سازمان باقی میماند.
مثال:
- کاهش فروش ← افزایش فشار بر تیم فروش
- ترک کارکنان ← افزایش حقوق بدون تحلیل عمیق مسائل انگیزشی
- کیفیت پایین ← سرزنش واحد تولید
در حالی که مشکل اصلی ممکن است در جای دیگری باشد: استراتژی اشتباه، فرآیندهای معیوب، ساختار نامناسب، یا حتی مدل کسبوکار ناکارآمد.
«هیچچیز خطرناکتر از راهحل سریع برای یک مشکل اشتباه نیست.» — پیتر دراکر
۲. اتخاذ تصمیمهای هیجانی و آزمونوخطاهای پرهزینه
وقتی مدیر بدون تحلیل داده، روش علمی و مدل تصمیمگیری اقدام کند، مرتباً بین تصمیمهای مختلف رفتوبرگشت خواهد داشت. این تغییرات پیاپی:
- کارکنان را سردرگم میکند
- منابع را هدر میدهد
- پروژهها را نیمهتمام میگذارد
- بهرهوری را کاهش میدهد
و از همه مهمتر باعث میشود اعتبار مدیریت در چشم کارکنان تضعیف شود.
مثال: سازمانی بدون تحلیل بازار، بودجه بازاریابی را چند برابر میکند. پس از سه ماه هیچ نتیجهای نمیگیرد، بودجه ناگهان کاهش مییابد. شش ماه بعد دوباره افزایش مییابد. این رفتار زیگزاگی اعتماد تیمها را به تصمیمات مدیریتی از بین میبرد.
۳. کاهش تعهد و انگیزه کارکنان
وقتی تصمیمها علمی نباشند، کارکنان خیلی زود متوجه این موضوع میشوند. در این شرایط:
- پاداشها عادلانه نیست
- ارزیابی عملکرد مبنای علمی ندارد
- ارتقاها سلیقهای و رابطهمحور است
- تغییرات سازمانی قابل پیشبینی یا منطقی نیست
نتیجه این میشود که کارکنان احساس بیعدالتی و بیثباتی میکنند و انگیزه و تعهد آنها کاهش مییابد.
«کارکنان سازمان را ترک نمیکنند؛ آنها مدیران را ترک میکنند.» — دانیل پینک
۴. هدررفت منابع مالی و انسانی
خودرمانی مدیریتی بزرگترین دشمن منابع است. به جای سرمایهگذاری هوشمند، سازمان هزینههای پراکنده و بیاثر دارد:
- خرید نرمافزارهای متعدد و ناسازگار
- اجرای پروژههای نیمهتمام
- استخدام نیروهای نامتناسب
- تعریف فرآیندهای پیچیده و غیرواقعی
- خرید ابزارهایی که فرهنگ سازمان قادر به استفاده از آن نیست
این هزینهها معمولاً سه تا پنج برابر بیشتر از اجرای یک پروژه حرفهای توسط مشاور است.
مثال: سازمانی سه بار سیستم مدیریت عملکرد را با آزمونوخطا پیادهسازی میکند؛ اما تنها در نسخه چهارم، با کمک مشاور، سیستم پایدار و مؤثر ایجاد میشود.
۵. گمراه شدن مدیران از واقعیتهای سازمان
مدیرانی که خوددرمانی مدیریتی میکنند، معمولاً تصمیمهایی میگیرند که تنها مشکلات ظاهری را هدف قرار میدهد. این موضوع باعث میشود تصویر واقعی از سازمان مخفی بماند. کارکنان هم با مشاهده تصمیمهای اشتباه، از ترس تأثیر منفی بازخورد صادقانه، مسائل واقعی را گزارش نمیکنند.
و این یعنی:
- بحرانهای پنهان بزرگتر میشوند
- سازمان از حقیقت فاصله میگیرد
- ریسک تصمیمگیری افزایش مییابد
این دقیقاً مانند بیماری است که تنها علائم درد را پنهان میکند، در حالی که بیماری واقعی پیشرفت میکند.
۶. افت کیفیت تصمیمگیری و شکلگیری فرهنگ «راهحلهای فوری»
سازمانهایی که به خوددرمانی مدیریتی عادت میکنند، دچار اعتیاد به مسکن میشوند. در این سازمانها:
- تصمیمهای بلندمدت کنار گذاشته میشود
- برنامهریزی استراتژیک عملاً تعطیل است
- فرهنگ تحقیق و تحلیل داده تضعیف میشود
- جلسات بیشتر به شکل واکنشی برگزار میشود
رویکرد «تسکین موقت» جایگزین «درمان ریشهای» میشود.
۷. افت رقابتپذیری و عقب افتادن از بازار
بازار و رقبا بر اساس دانش، فناوری، چابکی و روشهای نوین مدیریت پیش میروند.
سازمانی که با آزمونوخطا پیش میرود، خیلی زود از نظر:
- قیمت
- کیفیت
- سرعت ارائه خدمات
- نوآوری
- تجربه مشتری
از رقبا عقب میماند و وقتی متوجه این عقبماندگی میشود که فاصله بسیار زیاد شده است.
۸. ایجاد ساختارهای معیوب و وابستگی به افراد
تصمیمهای ناآگاهانه معمولاً منجر به ایجاد:
- فرآیندهای پیچیده
- شرح شغلهای غیرواقعی
- ساختارهای ناکارآمد
- وظایف تکراری
- وابستگیهای زیاد به افراد خاص
میشود. در چنین سازمانی، با خروج یک فرد، کل سیستم از کار میافتد. این یعنی مدیریت به جای ساختن «سیستم»، فقط افراد را مدیریت کرده است.
«سازمان حرفهای، سیستمی میسازد که حتی بدون بهترین افراد هم کار کند.» — جیم کالینز
۹. کاهش اعتماد ذینفعان و اعتبار سازمان
وقتی تصمیمهای اشتباه تکرار میشود، اعتماد ذینفعان نیز کاهش مییابد:
- سهامداران
- کارکنان
- مشتریان
- شرکا و تأمینکنندگان
- نهادهای نظارتی
اعتبار سازمان یک دارایی نامشهود است که بازگرداندن آن سالها زمان میبرد.
خوددرمانی مدیریتی، مرگ آرام سازمانهاست. ممکن است خوددرمانی مدیریتی در کوتاهمدت ساده و کمهزینه به نظر برسد، اما در میانمدت و بلندمدت، سازمان را به مسیر:
- فرسایش منابع
- افزایش بحرانها
- کاهش بهرهوری
- سردرگمی کارکنان
- و از دست دادن فرصتهای بازار
میکشاند.
«اگر فکر میکنید آموزش دیدن گران است، نادانی را امتحان کنید.» — درِک بوک

نمونههایی از خوددرمانی مدیریتی در حوزههای مختلف
۱. مدیریت استراتژیک: نوشتن استراتژی در یک جلسه چند ساعته یا خرید یک «نمونه برنامه استراتژیک آماده»، بدون تحلیل صنعت و مدلهای استاندارد، یکی از رایجترین مصادیق خوددرمانی است.
مثال:دیر میگوید:«استراتژی را بنویسید که در جلسه فردا ارائه دهیم.»
این رویکرد، استراتژی را تبدیل به یک پوستر دیواری میکند؛ نه یک سیستم تصمیمساز.
۲. مدیریت عملکرد سازمانی: وقتی مدیران بدون مدل OKR یا BSC، تنها با یک فایل اکسل اهداف تعیین میکنند، نتیجه چیزی نیست جز:
- شاخصهای غیرواقعی
- تعارض اهداف واحدها
- گزارشهای غیرقابل اعتماد
۳. مدیریت فرایند (BPM): برخی مدیران تصور میکنند «رسم چند نمودار» یعنی مستندسازی فرایند. اما BPM یک تخصص جدی است که نیازمند تحلیل، مدلسازی، بهینهسازی و سیستمسازی است.
۴. مدیریت پروژه و PMO: راهاندازی PMO بدون متدولوژی و نقشهای مشخص، یکی از شایعترین خوددرمانیهاست.
«اگر نمیتوانید آن را اندازه بگیرید، نمیتوانید آن را مدیریت کنید. » — پیتر دراکر
۵. منابع انسانی: در بسیاری از شرکتها انتصاب، توسعه، ارزیابی و جبران خدمت براساس سلیقه انجام میشود. نتیجه؟ سازمان گرفتار «وابستگی به افراد» بهجای «وابستگی به سیستم» میشود.
چرا مشاوران متخصص ضروریاند؟
۱. تشخیص صحیح پیش از درمان: مشاور حرفهای مانند پزشک متخصص ابتدا:
- ریشهها را شناسایی میکند
- وضعیت بلوغ سازمان را بررسی میکند
- سپس متناسب با شرایط نسخه مینویسد
۲. جلوگیری از آزمون و خطا: هر تصمیم مدیریتی اشتباه، یک هزینه پنهان دارد. مشاور این هزینه را کاهش میدهد.
۳. انتخاب متدولوژی مناسب: هر سازمان نسخه مخصوص خود را دارد؛ مشاور تعیین میکند:
- چه مدلی مناسب استراتژی شماست
- چه شاخصهایی برای عملکردتان قابل اجراست
- چه ساختاری برای پروژهها مناسب است
- چه روشهایی برای فرایندها عملیاتی است
۴. اجرای دقیق و حرفهای: مشاور تنها مشورت نمیدهد؛ استاندارد و راهحل را پیادهسازی میکند.
۵. انتقال دانش: هدف مشاوره، «قدرتبخشی» به سازمان است؛ نه ایجاد وابستگی.
«بهترین مشاور کسی است که کاری کند شما دیگر به او نیاز نداشته باشید.»
راهکارهای یسنا پارس: درمان حرفهای سازمان با مشاوره + فناوری بومی
شرکت یسنا پارس با بیش از یک دهه تجربه عملیاتی، ترکیبی از تجربه مشاوره، دانش مدیریتی و نرمافزارهای تخصصی بومی را ارائه میدهد. این ترکیب باعث شده است سازمانها بتوانند بدون آزمون و خطا، مسیر توسعه را سریع، مؤثر و کمهزینه طی کنند.
خدمات تخصصی یسنا پارس:
- مدیریت استراتژیک
- مدیریت عملکرد سازمانی و کارکنان
- مدیریت فرایند و BPMS
- مدیریت پروژه و PMO
- مدیریت منابع انسانی
نرمافزارهای حرفهای یسنا پارس:
یسنا پارس تنها یک شرکت مشاوره نیست؛ بلکه توسعهدهنده نرمافزارهای تخصصی مدیریتی است.این نرمافزارها:
- سیستمسازی را سریعتر و دقیقتر میکنند
- خطای انسانی را کاهش میدهند
- تصمیمگیری مبتنی بر داده را ممکن میسازند
- پیادهسازی متدولوژیها را استاندارد میکنند
نرم افرار های تخصصی یسنا پارس بدون محدودیت در مدل مدیریتی و بدون محدودیت در نوع کسب کار به عنوان ابزاری مرجع در خدمت مدیران سازمانها و کسب و کارها برای بهتر مدیریت کردن و مدیریت اصولی و علمی است. نرم افزارهای تولید شده ما عبارتند از:
- نرم افزار جامع مدیریت استراتژیک تسما
- نرم افزار جامع مدیریت عملکرد سازمانی تسما
- نرم افزار جامع مدیریت عملکرد کارکنان تسما
- نرم افزار مدیریت یکپارچه پروژه مپ
شامل سرویسهای:
- مدیریت پروژه
- مدیریت مالی و بودجه
- مدیریت منابع انسانی
- مدیریت قراردادها
- مدیریت پیمانکاران و تأمین کنندگان
- مدیریت درخواستها
- مدیریت تدارکات و پشتیبانی
- مدیریت موجودی و انبار
- مدیریت ارتباطات
مثالهای رایج از خود درمانی مدیریتی سازمانها
با وجود این ضرورت، واقعیت بسیاری از سازمانهای ایرانی و حتی بینالمللی با این حقیقت فاصله دارد. در بسیاری از موارد، انتصاب مدیران نه بر اساس شایستگیهای مدیریتی، بلکه بر پایه عواملی مانند روابط خانوادگی، سابقه حضور در سازمان، ملاحظات سیاسی، فشارهای محیطی، وفاداری شخصی یا صرفاً تجربه محدود در یک حوزه فنی صورت میگیرد. این مدیران، هرچند ممکن است افراد محترم، دلسوز یا سختکوشی باشند، اما بدون داشتن بنیانهای مدیریتی لازم، ناچارند برای حل مشکلات سازمانی به نوعی «خوددرمانی مدیریتی» متوسل شوند؛ رفتاری که در ظاهر ساده و منطقی بهنظر میرسد، اما در عمل میتواند بنیان سازمان را متزلزل کند.
همانگونه که در پزشکی، فردی که بدون تخصص و دانش کافی برای خود دارو تجویز میکند، ممکن است موقتاً علائم بیماری را کاهش دهد اما ریشه آن را تشدید نماید، در مدیریت نیز مدیر غیرمتخصص با تصمیماتی سطحی و فوری، تنها نشانههای بحران را کاهش میدهد، نه علتهای بنیادین را.
به تعبیر مشهور پیتر دراکر: «اثرگذارترین اشتباهات زمانی رخ میدهند که کارهای اشتباه را با تلاش فراوان و بهصورت مؤثر انجام دهیم.»
در بسیاری از سازمانها مشاهده میشود که مدیران غیرمتخصص تحت فشار نتایج کوتاهمدت یا در تلاش برای نشاندادن توانمندی خود، به اقداماتی دست میزنند که ظاهراً «حرکت» ایجاد میکند، اما در عمل، بحرانهای نهفته را پنهان کرده و پیچیدگیهای بیشتری برای آینده میسازد. اصلاح چنین شرایطی معمولاً بسیار پرهزینه، زمانبر و طاقتفرساست؛ درست همانند بیماریای که سالها با خوددرمانی سرکوب شده و زمانی به پزشک مراجعه میکند که کار از مراحل ساده درمان گذشته است.
مثالی از یک واقعیت رایج
در یک شرکت خدماتی، افت ناگهانی رضایت مشتریان مشاهده شد. مدیر تازهمنصوبشده—که تجربه فنی بالایی داشت اما هیچگاه تیمداری و مدیریت نخوانده بود—فوراً تصمیم گرفت:
«جلسات بیشتر بگذاریم، کارکنان باید جدیتر برخورد کنند و تماسها سریعتر پاسخ داده شود. »
این تصمیمات در ظاهر منطقی بود، اما مشکل اصلی جای دیگری بود:
ساختار فرایند پاسخگویی، سیستم ثبت درخواستها، شاخصهای کیفیت و حتی نحوه آموزش کارکنان نامناسب بود.
نتیجه؟
- افزایش فشار بر کارکنان، فرسایش تیم و در نهایت کاهش بیشتر کیفیت.
- این اتفاق دقیقاً مصداق «تجویز مسکن برای یک بیماری عمیق» است.
سؤال اساسی اینجاست:
چرا سازمانها همچنان در دام خوددرمانی مدیریتی گرفتار میشوند؟
یکی از پاسخها، عدم باور به این گزاره کلیدی است که:
«مدیریت یک رشته تخصصی است، همانگونه که پزشکی، مهندسی یا حقوق یک رشته تخصصیاند. »
مدیریت نیازمند دانش، مدلهای تحلیلی، ابزارهای حرفهای، تجربه میدانی و آشنایی با سیستمهای پیچیده سازمانی است. هیچ فردی صرفاً بهدلیل «هوش»، «احساس وظیفه» یا «سابقه کار» نمیتواند خودبهخود مدیر موفقی باشد؛ همانطور که هیچکس بدون تحصیل پزشکی، به پزشک تبدیل نمیشود.
در سالهای اخیر، افزایش پیچیدگی بازارها، فناوریها، نیروی انسانی و رقابت، بیش از پیش نشان داده است که سازمانهایی که به مدیریت علمی و متخصصان حرفهای تکیه نمیکنند، در برابر بحرانها آسیبپذیرترند و معمولاً رشد پایداری ندارند.
به تعبیر جیم کالینز، نویسنده کتاب «از خوب به عالی»:
«سازمانهایی که میخواهند عالی شوند، از همان ابتدا با افراد عالی شروع میکنند. »
و این اصل در سطح مدیریت سازمان اهمیتی دوچندان دارد.
جمعبندی: مدیریت، مثل پزشکی، نیازمند متخصص است
مدیریت سازمانی در ظاهر ساده به نظر میرسد؛ تصمیمگیری، برنامهریزی، نظارت و هدایت. اما واقعیت این است که مدیریت، همانند پزشکی، دانشی عمیق، چندبُعدی و پیچیده است. درست همانطور که هیچ فرد عاقلی برای درمان بیماری قلبی، جراحی مغز یا تشخیص سرطان به سراغ نسخههای اینترنتی یا تجربههای دوستان نمیرود، سازمان نیز نباید با اتکا به روشهای آزمونوخطا اداره شود.
مدیریت، برخلاف تصور رایج، تنها به «تجربه» یا «هوش فردی» متکی نیست؛ بلکه بر پایه دهها سال تحقیق علمی، نظریههای اثباتشده، مدلهای ارزیابیشده، ابزارهای تخصصی، تکنیکهای تحلیل داده، دانش رفتار سازمانی، اقتصاد، روانشناسی و فناوری اطلاعات بنا شده است.
به همین دلیل است که سازمانهایی که بدون مشاوره و راهنمایی متخصصان حرکت میکنند، دیر یا زود نشانههای درد را میبینند؛ دردی که از بیرون مشابه مشکلات ساده و سطحی به نظر میرسد، اما در واقع ناشی از بیماریهای عمیقتر مدیریتی است.











